۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

بعد از ترم

دو ماه و نیم پیش وقتی از کنفرانس Springfield می‌آمدم، از کسب جایزه یکی از انجمن ها خوشحال بودم. اما مطمئن نبودم که چگونه از پس این ترم برآیم. شاید سنگین‌ترین ترمی بود که در تمام دوران تحصیل داشتم. بخاطر سیستم آموزشی Quarter base*، طول ترم نصف زمان معمول ترم‌های ایران بود. حجم و تکالیف درس‌ها مخصوصاً یکی‌شان اگر دو برابر حجم همان درس در دوره دکترای ایران نبود، کمتر نبود. یعنی میزان فعالیت من عملاً چهار تا شش برابر بود که با در نظر گرفتن تدریس بیشتر هم می‌شد. اما از سختی اش شکایت ندارم. هیچ کربنی بی فشار و گرمایش الماس نمی‌شود و هیچ شمشیری هم بی پتک و چکش سخت نمی‌گردد. بارها خسته شدم از میانگین سه ساعت خواب در دو روز، یکی شدن صبحانه و نهار و شام، سر و کله زدن با دانشجویان و با پروژه‌های خودم. اما در همان لحظه‌های سخت که بهانه برای شکایت کردن و رها کردن بود، تصمیم گرفتم که بی‌توجه به نتیجه‌اش ادامه دهم. سعی کردم فارغ از آنچه که دیروزش داشتم و فردایش خواهم داشت فقط در همان لحظه تمام تلاشم را بکنم. در تمام دوران تحصیلم چنین ترمی نداشتم.

روز شنبه برای بزرگترین کنفرانس تخصصی‌ام در آمریکا به San Diego آمدیم. یکشنبه هم برمی‌گردیم. شرکت در کنفرانس‌های بزرگ قسمت عمده‌ای از موفقیت در تحصیل و شغل است البته در صورتیکه پیچ و خم استفاده از چنین موقعیت‌هایی را بدانیم.

* هر ترم دو ماه و هر سال چهار ترم است.

+ نوشته شده در Tue 11 Dec 2007 - نگارنده بابک | 21 انگاره

نویسنده: پویا

سه شنبه 20 آذر1386 ساعت: 11:30

آقا موفق باشی


نویسنده: Golem

سه شنبه 20 آذر1386 ساعت: 17:43

هدف های والا همت های بلند میطلبند


نویسنده: مهسا

چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 10:42

من به ارزش هر طعم تلخی که از فنجان زندگی می نوشم ایمان دارم
و به زیبایی اندوه که در قلبم نفوذ می کند...


نویسنده: مریم

چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 18:13

خدا قوت دهد...
باورم نمیشه که یک ترم گذشته .... واقعا حجم کاری اینجا با ایران قابل مقایسه نیست.
موفق باشی


نویسنده: مریم

چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 18:17

راستی نمی دونستم که سیستم دانشگاه شما کوارتریه!
واقعا خسته نباشی:)


نویسنده: رضا

چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 19:6

دوباره میگن اول شدی. ماجرا چیه؟


نویسنده: بابک

پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 1:41

آره! پوستری که دو روزه آماده کرده بودم توی بخش خودم (از 13 بخش) برنده جایزه اول شد! البته Woody خیلی توی اصلاحش کمک کرد. ته سالن وایستاده بودم می‌خواستم ببینم چند نفر از دانشگاه ما برنده می‌شن. اسمم که رفت روی پرده (که بلد هم نبود درست بخونه) دهانم باز موند و بچه‌های دانشگاه جیغ کشیدن. جالبه که من نمی‌خواستم توی بخش مسابقه شرکت کنم اما موقع پر کردن فرم یک گزینه رو یادم رفت که کنسل کنم وقتی هم که بهشون ایمیل زدم که اسمم رو از بخش مسابقه بردارن گفتن یا باید توی بخش مسابقه باشی یا کلاً توی کنفرانس شرکت نکنی!
ولی دانشگاه ما در کل 13 بخش بهترین امتیاز رو گرفت توی پوستر. یکی از بچه‌هامون هم جایزه بهترین دانشجوی انجمن رو گرفت با 82 تا مقاله!
شاید برنامه بریزم برای دو ماه دیگه برم یه کنفرانس دیگه توی نوادا. سخنرانی بهتره تا پوستر. بعداً تجربیاتم رو می‌نویسم.


نویسنده: یوتا

پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 9:23

یادمه رجایی رییس جمهور می گفت به جای خسته نباشید بگید " خدا قوت" !

من هم به شما می گویم خسته نباشید و خدا قوت!


نویسنده: فروغ

پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 10:10

تبریک می گم و ممنونم بخاطر جوابتون
کمیاب و پربار رو خونده بودم تردید من در انتخاب بخاطر اینه که به رشته های زیادی علاقه دارم با این فیلتر می خواستم تعدادیش رو حذف کنم در هر صورت جزئی تر سوالم رو می پرسم: وضعیت رشته نفت در امریکا چطور است اول از نظر دانشگاههایی که این رشته رو تدریس میکنن و بعد بازار کار و بقیه مسائل
ممنون می شم اگه بتونید سوالم رو جواب بدید


نویسنده: بابک

پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 10:39

فروغ: شنیده ام که الان خوب است، اما آینده‌اش را نمی‌دانم! در مورد رشته‌ها بیشتر مطالعه کنی بهتر می‌دانی که چه رشته‌ای را می‌خواهی.


نویسنده: انیتا

سه شنبه 27 آذر1386 ساعت: 17:19

سلام
می تونی یه مطلب در مورد موسیقی در امریکا بنویسی
اگر نشد یه مطلب در مورد موسیقی مورد علاقه ات بنویس چون واقعا موزیک های زیبایی رو توی وبلاگت می ذاری.


نویسنده: آرام

چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت: 12:5

اگه بدونی چقدر خسته م.......
اومدم اینجا........گفتم شاید یه چیزی نوشته باشی که خستگی رو یادم بره.........

باید چیکار کرد وقتی حس می کنی کم آوردی ؟؟!
باور کن خسته م.................


نویسنده: پیام

چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت: 14:51

خستگی دو قسمت محیطی و مرکزی دارد. خستگی در مغز می تواند قبل از خستگی جسمی ایجاد شود و جلو آسیب بیشتر را بگیرد. پس وقتی خسته ای هنوز توان زیادی داری به شرطی که از بالا مشکل رو حل کنی


نویسنده: نازی

پنجشنبه 29 آذر1386 ساعت: 13:26

سلام بر بابک عزیز:

از شنیدن خبر موفقیت شما خوشحالم. امیدوارم تعطیلات به شما خوش بگذرد و خستگی تان درآید. از سان دیاگو تا شهر من فقط 1.5 ساعت پرواز است. پیش ما نمی آیید؟ شب یلدای شما مبارک.


نویسنده: آرام

جمعه 30 آذر1386 ساعت: 3:54


مرسی.........


نویسنده: پارسا

جمعه 30 آذر1386 ساعت: 17:12

سلام
بابک عزیز
از عمر آشنایی من با شما 6 ماه می گذره.راهنمی سفر به آمریکاتون رو لینک کردم وخودتون رو هم.
واقعا برام افتخاره که اشنایی با شما.من هم یه داشنحوی ساده ساکن در پایین شهر تهرانم.تا ترم قبل شاگرد اول یکی از دانشگاه های دولتی تهرانب ودم.مهندسی مواد می خونم.این ها رو گفتم که بدویند شاگرد کوشایی دارید.من خیلی براتون احرتام قائلم ووبلاگتون رو غیر از رنگش همه جایش رو دوست دارم.
وبلاگ من فقط مرمرو خاطرات وگفتن گله هاست.
می شه لینکم کنید؟
خیلی دوست دارم باهاتون در ارتباط باشم


نویسنده: بابک

جمعه 30 آذر1386 ساعت: 19:30

آنیتا: بعداً در این مورد توضیح خواهم داد.

آرام: خستگی که بد نیست!

خاله نازی: سپاس! جواب را برایتان ایمیل کردم.

پارسا: بسیار از پیغامت ممنون. بسیار خوشحالم که خوانندگان موفقی دارم. یک وبلاگ مسلماً همه جایش برای همه خوشایند نمی شود. یعنی وقتی کسان بیشتری می آیند برآورده کردن آن همه سلیقه کار ساده ای نیست.
آدرس تمام کسانی که مرا لنیک کرده اند در "ردپا" هست.


نویسنده: آرام

یکشنبه 2 دی1386 ساعت: 8:6

بد رو تعریف کن .........


نویسنده: آرام

یکشنبه 2 دی1386 ساعت: 8:8

.........


نویسنده: goli

چهارشنبه 5 دی1386 ساعت: 4:37

salam ,khoobi?che khabara?shabe yalda ba yek alame ta'khir mobarak.omidvaram ke kheili kheili behet khosh begzare,har ja ke hasti va har ja ke khahi bood.va jayeze hat ham har rooz hei ziadter beshan!


نویسنده: بابک

چهارشنبه 12 دی1386 ساعت: 2:40

بد را در "مقایسه" تا حدی توضیح داده‌ام (http://inusa.blogfa.com/post-49.aspx). "بد" گاهی فقط واقعیتی ست که نمی‌خواهیم بپذیریم.

کمیاب و پربار

یکی از سرگرمی های من خواندن مطالب و همانند سازی آنها در وضعیت های دیگر است. گاهی هم مطالبی که می خوانم را برای جوابگویی به پرسشهایی که گاهی در نظر دیگران بی مربوط اند، بکار می برم. ارتباط سازی یک جور فلسفه سازی ست. اصلاً Ph.D. یعنی Doctor of Philosophy و فلسفه بافی قسمتی از آن مدرکی ست که به ما می دهند.

چند روز پیش مطلبی در مورد پیش بینی بازار کارا می خواندم که باعث شد یکی از ایده هایی که همیشه در مورد رشته خودم داشتم یادم بیاید. بر خلاف تصور خیلی ها که به "بازار کار" یک رشته توجه می کنند و بعد مسیر تحصیلی شان را انتخاب می کنند، من در قسمتهایی کار می کردم که یا کمتر کسی کار می کرد یا بازار کارش شهرت چندانی نداشت. چون به نظر من اگر همه بدانند که بازار کار رشته ای خوب است، همه راهی همان رشته می شوند و بازارش – مخصوصاً در جامعه اقتصادی ناپویا- به هم می خورد. حتی اگر خوش بین باشیم و گمان بریم در آن رشته "کارآفرینی" و موقعیت شغلی بطور نامحدود برای همه ایجاد می شود، بازار کار رشته های دیگر اگر رونق بیشتری نداشته باشد، کمتر نخواهد بود. یعنی همان قانون عرضه و تقاضا که با کمبود نیرو در بقیه رشته ها، تقاضا برای آنها بیشتر می شود. برای همین سعی می کردم کاری انجام دهم که ایجاد کننده بازار کار برای خودم باشد. پس از شرکت در یک کنفرانس بازار یابی در ایران، این مهارت برایم هدف دار تر شد. همه می دانند که کسب و کار بیشتر بر این مبنا ست که محصولی برای تقاضای مردم ساخته و ارائه شود. اما کمتر کسی به این فکر می کند که برای محصول ساخته شده، تقاضا ایجاد کند و یا این باور را ایجاد کند که آن محصول حق مسلم دیگران است! این مورد را یکی از زیرکانه ترین نکات بازار کار می دانم چون ذوق محصول جدید به اندازه کافی انگیزه برای گسترش بازار آن را ایجاد می کند و بعبارت دیگر یک اثر روانی بر خریداران می گذارد.

چیزی که در آن متخصص خواهم شد گرچه در یک دپارتمان مشخص است اما نام مشخصی ندارد. بیشتر ترکیب ساده ای از رشته های مختلف است که نهایتاً منجر به مهارتی جدید می شود. در راه کسب این مهارت ناخنکی به رشته های مختلف (در دپارتمان های دیگر) می زنم: شیمی، بیوشیمی، زیست شناسی، فیزیک، آمار، اقلیم شناسی، رفتار شناسی، طراحی، برق و الکترونیک، شبیه سازی کامپیوتری، ریاضیات کاربردی، عکاسی و فیلمبرداری، جغرافیا، بازاریابی، مدیریت... اما همه دور یک محور مشخص (دپارتمان خودم) می گردند. یعنی از تمام این علوم در جهت هدف اصلی و از دیدگاه هدف اصلی بهره می برم. گرچه مسلماً به اندازه هیچ کدام از متخصصان این رشته ها نخواهم دانست اما در عوض می توانم با ایجاد ارتباط بین این ها، نوعی مهارت تازه بسازم که مسائلی را راحتتر و بهتر حل کند. اساس کار بسیار ساده است: اگر مشکلی از اجزای مختلف تشکیل شده باشد، دانش حل هر قسمت مشکل منجر به حل کل مشکل خواهد شد. به نظر من دنیای آینده بیش از آنکه به کشف در علوم وابسته باشد به ارتباط بین علوم متکی خواهد بود. البته این ترکیب بارها بوجود آمده است (مانند: Biotechnology, Biophysics, Biochemistry, Nanotechnology, Chemophysics, Behavioral ecology, Tissue engineering ...). اما مسئله اینجاست که تقریباً همیشه بجای اینکه این چهارچوب را بسازیم از آنچه که ساخته شده پیروی کردیم٬ نه یک ذره بییشتر و نه کمتر.

حالا اگر بحث پیش بینی اقتصادی را در انتخاب رشته و بازار کار همانندسازی کنیم، به نظر می رسد پیش بینی بازار کار آینده فقط در موارد محدودی به اندازه کافی دوام می یابد. حتی آنها که به اندازه کافی دوام می یابند ارزش بازاریشان به اندازه آنهایی که تازه خلق می شوند و بازارسازی می کنند نیست.

همه این دلایل، بنیان این باور بوده است که بجای صرف انرژی و زمان به پیش بینی بازار کار، به دنبال علاقه ام باشم. چون به اندازه ترکیب علوم مختلف و با محوریت های مختلف، بازارهای کار مختلف ایجاد خواهد شد. حالا اگر یک نفر در مورد کاری دارای مهارتی کمیاب، نایاب یا نو باشد، بازار کارش همیشه داغ است. از طرف دیگر این نظریه تأیید شده است که یکی از محرکه های خلاقیت، لذت بردن از انجام آن کار است. بهتر است بجای ترس از بازار کاری که واقعاً نمی دانیم آینده اش چه می شود، برای آنچه که می خواهیم باشیم آگاهی بدست آوریم و با اعتماد به نفس در جهت آن گام برداریم حتی اگر گام اول کوچک باشد.

----
در Youtube: خلاقیت

+ نوشته شده در Sat 1 Dec 2007 - نگارنده بابک | 23 انگاره

نویسنده: مسعود ب

شنبه 10 آذر1386 ساعت: 6:15

در مورد رشته هایی موسوم به بین رشته ای با شما کاملا موافقم/مثلا تو زمینه کاری ما رشته ای به نام مکاترونیک اومده که ترکیبی از مهندسی برق مکانیک و کامپیوتره.در واقع الان اون چه که مهمه اینه که ما غیر از تخصص تو زمینه کاری خودمون تو زمینه های مرتبط با رشتمون چه قدر تخصص داریم.مثلا چه قدر برنامه نویسی بلدیم.چه قدر مهارت ارتباط با مخاطب داریم.زبان انگلیسیمون چه طوره .از مهندسی برق و مدار چه قدر بلدیم و مهم تر این که در شرایط بحرانی می تونیم مدیریت بحران داشته باشیم یا نه.موفق باشین آقای بابک


نویسنده: Golem

شنبه 10 آذر1386 ساعت: 12:9

سلام
در مورد ایجاد تقاضا:
من زیاد در رابطه با این مورد کار کردم متوجه شدم که عموما خریداران چه متقاضیان خدمات یا خریداران کالاهای نهایی با احساس شون خرید میکنن. خیلی مواقع بحث
بر طرف کردن نیاز نیست و به احساسات بر می گرده. و در رابطه با جوامع مختلف نسبت به روایت هایی که از شون دارم به معقولات مراجعه کردم که چه حسی
((کلا منظورم بیشتر خریداران هست و به افراد خاص کاری ندارم، منظورم رفتار جمعی ست)) تو چه جوامعی قوی تر هست. مثلا تو جوامع شهری ایران (تهران ابر شهر هست اندکی فرق می کنه) بیشتر حس چشم هم چشمی (رقابت منفی) حکم میکنه و یه تولید کننده باید به این مو ضوع توجه کنه. یا کشور های غربی ( گفتم که با توجه به روایت هایی که از این جوامع دارم) حس ترس که قوی ترین حس هست بیشتر حکم میکنه و باز این هم نسبت به کالاهای مختلف فرق میکنه. مثلا wide screen tv ها که ماجرای بازاریابی و روانشناسانه بسیار قوی و قهارانه ای پشت این کالا قرار داره که خیلی ها ساده از کنارش میگذرن و اصلا بهش فکر نمیکنن ولی من رو مبهوط میکنه [چون] از حس ترس استفاده کرده که باز هم جنبه های مختلفی (ترس از عقب موندن از بقیه و ...) [داره].
خلاصه ایجاد تقاضا یک علم هست که خیلی کم کسی بهش توجه میکنه و همه میرن دنباله تقاضا از قبل. خوشم اومد دیدم اینجا کسی هست که روی این موضوع کار کرده. اگه میخواستم ادامه بدم اینجا جاش نمیشه و یک کتاب میشه.
البته باید به این توجه کنیم که خریداران انسان هستن و با اختیار انجام کار می کنند و نمیشه حکم کلی داد و من دارم در رابطه به رفتار جمعی عرض میکنم خیلی خوبه که بتونیم به تقاضا ها جهت بدیم. اگر روزی خواستم phd بگیرم تزم رو حتما رو این موضوع کار میکنم. زیاد شد دیگه
موفق باشی


نویسنده: بابک

شنبه 10 آذر1386 ساعت: 12:38

مسعود: جالب اینجاست که اینگونه حرکت به تقویت اعتماد به نفس هم کمک می کند و بجای اینکه حس رقابت بین افراد برای دستیابی به یک هدف ایجاد شود، افراد برای ایجاد اهداف متعدد که در آن یکتا و بی رقیب باشند رقابت می کنند.

Golem: چیزهای جالبی گفتید که من اصلاً نمی دونستم. چون اطلاعات من در حد کلی هست نه تخصصی. اگه مطلب جالب دیگه ای داشته باشید ممنون می شم که با من و بقیه خوانندگان در میان بگذارید.
(چون متن خیلی خوبی بود نقطه گذاریها و بعضی قسمتها را تصحیح کردم که بقیه راحتتر بخوانند. از خصوصیت ویرایش متن نظرات تا به حال استفاده نکرده بودم. اگر مشکلی بود حتماً نظرتان را بگویید).


نویسنده: Golem

شنبه 10 آذر1386 ساعت: 15:23

دوباره سلام
نفهمیدم شما از مثالهایی که زدم خوشتون اومده یا از بحث کلی ؟
ایجاد تقاضا ( یا تقاضا سازی) یک علم هست که از نظر من تا حدودی زیر شاخه علوم انسانی قرار میگیره چون رفتار های افراد را مشاهده میکنه (جمع اوری اطلاعات)، تبیین میکنه، پیش بینی و کنترل میکنه. از جهاتی شبیه علم روانشناسی ولی با رویکرد متفاوته که صرفا روی مسایل اقتصادی زوم شده و بسیار جای کار داره و بسیار کار امد هم میتونه باشه.
شاید به نوعی روانشناسی اقتصادی باشه طبق تحقیقاتی ( اونم بسیار محدود) که من کردم تا به حال هیچ کاری به طور اختصاصی روش انجام نشده. اشارات محدودی شده ولی [در] جاهایی که میخواستن هدف جلو برده بشه. (منظورم این هست که به عنوان وسیله نه خود مقصود).
حالا مثال: نشون داده شده که انسان موجود بسیار مقلدی (تقلید کار) هست و ما چیزهایی که میبینیم هر چند که بدونیم ساختگی هست ناخوداگاه به هم موقعیت پنداری دست میزنیم و حتی تا مقداری باورشون میکنیم مثل فیلم ها. چرا وقتی یه فیلم درام میبینیم با این که میدونیم فیلم هست ناراحت میشیم چون با عناصر اون هم ذات پنداری میکنیم.
امروزه از این مطلب به طور وسیعی ( اما بیشتر ناشیانه) تو (علم یا هنر ؟) تبلیغات استفاده میشه و ...
هر کاری میکنم خلاصش کنم نمیشه خیلی جا میبره (در زمان مقتضی)
مرسی کامنت قبلی قابل فهم تر شده بود من هم به صورت تخصصی از نظر خودم وارد نشدم ولی دارم روش کار میکنم .
(شما نثر زیبایی دارید)


نویسنده: بهروز

شنبه 10 آذر1386 ساعت: 18:57

با سلام

من کاملا با نظر شما در ارتباط با ترکیب رشته ها برای خلق بازار های جدید موافقم. واین رو از نزدیک لمس کردم چون دانشجوی کارشناسی ارشد بیوتکنولوژی هستم و اینم کاملا بین رشته ایه دوست دارم در ادامه توی ایالات متحده یا کانادا MBA ی این رشته رو بخونم چون مطمئن هستم پتانسیل کارآفرینی خیلی زیادی داره.


نویسنده: رضا

یکشنبه 11 آذر1386 ساعت: 9:42

در سخنرانی بودم که در مورد زیبائی بحث میشد. یکی از مثالها استفاده از الگوهای صورت نوزاد در تبلیغات بود که بطور ناخوداگاه برای همه جذاب است.


نویسنده: بابک

یکشنبه 11 آذر1386 ساعت: 11:55

Golem: مثالها برایم جالب بود. من دورادور یک استاد روانشناسی در ایران می شناسم که در این زمینه با بعضی شرکتها کار می کند.
پس ظاهراً این قضیه هم-ذات پنداری نقش مهمی در زندگی دارد! می دانم که یکی از علت عشق های کوتاه مدت همین هم-ذات پنداری ست. زمینه باز شد که کمی هم در این مورد مطالعه کنم.
تجربه خودم -که خیلی تخصصی نبود- این بود که برای تبلیغات در ایران کافی ست که در مورد تکنولوژی و دانش پشت سر محصول صحبت بشود تا مردم به آن محصول اعتماد کنند. شاید مقداری از آن به بی اعتمادی کلی مردم به رسانه ها برگردد. اما اینجا چون رسانه ها در نظر مردم اغلب قابل اعتمادند، زرق و برق محصول نقش اصلی ایفا می کند و البته استفاده ابزاری از هر چیزی! هر چقدر که دوست داشتی اینجا بنویس یا لینک مطلب بگذار. همه، مطلب جدیدی که با آنها خودآگاهی بدهد را با علاقه می خوانند.

بهروز: البته تا آنجا که من می دانم بیوتکنولوژی چیزی ست که بیشتر در ایران بصورت "رشته" در آمد ولی اینجا بیشتر به عنوان یک مهارت به آن نگاه می کنند. یک علتش شاید وسعت کاربرد آن در رشته های مختلف زیست شناسی باشد. کاربرد بیوتکنولوژی در پزشکی مسلماً با کاربرد آن در کشاورزی تفاوت دارد چون برای تفسیر نتایج هر کدام به دانستن ژنتیک، فیزیولوژی و گاه بیوشیمی موجود نیاز است. به هر صورت اگر زمانی خواستید جایی اقدام کنید این را هم مد نظر داشته باشید و در CV بصورت تخصصی تر توضیح دهید.

رضا: یادت هست؟! من همیشه می گفتم بهترین راه برای تبلیغ تصویری در ایران تمرکز روی کودکان است (گرچه الزاما راه درستی نیست).


نویسنده: Golem

یکشنبه 11 آذر1386 ساعت: 16:6

سلام
چیزی که در ایران کمتر به آن توجه می شود: مخاطب یک تبلیغ است، عناصری که در یک تبلیغ به کار می روند باید نسبت به مشخصات مخاطب (عموما سن و جنسیت)
تغییر کنند. مثال: اگر کالایی مثل چیپس را تبلیغ میکنم بهتر است از رنگ های جیغ استفاده شود و ×مدت زمان تبلیغ کوتاه باشد× و سریع به شک پایانی تبلیغ برسد
(بحث شک یا غافلگیری در تبلیغات بسیار مهم است) چون مخاطب آن بیشتر جوانتر ها هستند. اما برای کالایی همانند بیشتر داروها یا یک شامپو ریتم کند و رنگ های لایت به کار می آید و...
لازمه ی یک تبلیغ استمرار آن است. همه ی ما پپسی را میشناسیم و بارها از ان استفاده کردیم ولی سوال اینجاس که چرا باز هم شاهد تبلیغات گوناگون از این کالا هستیم . جواب ساده اس انها میخواهند اولین تصویر ذهنی هر کس از نوشابه پپسی یا کولا باشد. یک خریدار تا به فکر نوشابه می افتد اولین تصویری که در ذهنش ایجاد میشود از این مارک است و حتی زمانی که میخواهد از یخچال فروشگاه نوشابه بردارد یک راست سراغ این مارک میرود چون با ان اشناست و هر روز شاهد تبلیغات رنگارنگ این کالا بوده.
بله تصویر کودک خوب است و تبلیغ چیان ناشی یک راست سراغ ان میروند. ولی به این توجه نمیکنند که در این صورت گر چه مخاطبان تحت تاثیر تبلیغ قرار میگرند اما تحت تاثیر خود کالا قرار نمی گیرند ، از خود تبلیغ خوششان می اید نه از کالا (وسیله هدف را زیر سوال می برد) . شما چند بار هنگام خرید کالایی را انتخاب کردید که کودک به کار رفته در تبلیغ ان کالا cute بوده تصویر کودک باید برای کالایی همانند پوشک بچه به کار رود نه روغن موتور آترود تا موثر باشد و....
بله تجربه شما تا حدی درست است ولی باید به ان توجه کرد که عموما زمانی از تبلیغ استفاده می شود که هدف بالا بردن سریع تقاضا باشد. اگر بخواهیم از شیوه ای که شما گفتید استفاده کنیم زمان می برد و چندان دلچسب سفارش دهنده نیست .
استفاده ابزاری خیلی خوب جواب میده (مخصوصا از زنان و سلبریتی ها ) ولی در ایران تا حد زیادی منتفی ست به دلیل کنترل شدید تبلیغات
(تو فکر اینم یه بلاگ بزنم)


نویسنده: Golem

یکشنبه 11 آذر1386 ساعت: 17:11

در این اشفته بازار عمر عشق هم کالای هر بازار شد
اگر در مورد همذات پنداری و عشق های کوتاه مدت و مخصوصا عشق در یک نگاه مطالعه کردی من را هم بی نصیب نذار


نویسنده: بابک

یکشنبه 11 آذر1386 ساعت: 17:35

Golem:
در مورد استمرار تبلیغ: به نظر من "تصویر کالا در ذهن" در صورتی جواب می دهد که فرض کنیم تصمیم در چنین مواقعی غریزی صورت می گیرد. اما حداقل در مورد خود من می دانم که اینطور نیست. من بیشتر اوقات محصولات جدید را تجربه می کنم (که مسلماً به شخصیت من بر می گردد) چون از چیزهای تکراری خوشم نمی آید. حالا اگر درصد بیشتری از جامعه خصوصیتی مانند من داشته باشند، تبلیغ آن محصول به این روش اثر چندانی نخواهد داشت و شاید بهترین کار ایجاد یک Brand (مارک تجاری) جدید باشد.
علت اینکه به استفاده کودکان اشاره کردم این بود که اگر فرض کنیم که 1) تبلیغ حاصل استمرار و آشنایی ذهنی ست و 2) استفاده ابزاری (از زنان و ...) موثر است، و همچنین 3) بخاطرسپاری در ضمیر خودآگاه یا ناخودآگاه عمدتاً از طریق فرآیند احساسی ایجاد می شود، پس همانقدر که تصویر جذاب (زن، طبیعت یا رنگ مناسب) موثر است تصویر کودک هم می تواند موثر باشد. این مسئله شاید برای جامعه ی ایرانی که بیشتر خانواده-محور است، موثرتر باشد. شاید به قول شما برای روغن موتور موثر نباشد (که البته گاهی دیده ام که سعی می کنند هر طور شده مربوطش کنند) اما برای بعضی تبلیغات که مفهومش "آینده" را در بر می گیرد موثر است (برای مثال این کلیپ را ببینید:
http://www.metacafe.com/fplayer/759756/global_warming_psa_train.swf ). اما به قول شما بیشتر در دراز مدت جواب می دهد.

به نظر من با این پیشرفت تکنولوژی و بخصوص نقش "شبکه" در آینده دنیا، کسب دانش بازاریابی و تبلیغات ضروری به نظر می رسد. به همان اندازه که برای هر نشریه تعداد مشتریان مهم است، حتی برای بسیاری وبلاگ نویس های حرفه ای هم این مسئله اهمیت دارد. اما بیشتر آنها بر اساس "تجربه" ارتباطشان تعداد بازدیدکنندگان را حفظ می کنند نه "علم" ارتباطات (مثل تبادل لینک، نظر گذاشتن در وبلاگهای همدیگر، معرفی خود به موتورهای جستجو و غیره). البته انگیزه آنها به جای اینکه مالی باشد، ذهنی ست. دوست دارم اگر فرصتی کردم به این مورد بپردازم.

من با ایده راه اندازی یک وبلاگ کاملاً موافقم. اگر خواستی مباحث اینجا را باز کنی و در وبلاگت بگذاری بسیار نیکوست. یا می توانی هم مطالبت را همین جا بگذاری، شاید همه اینها را به عنوان یک پست جدید حاصل از تبادل نظر بین خودم و خودت در صفحه اصلی وبلاگ خودم یا خودت بگذرایم.


نویسنده: Golem

یکشنبه 11 آذر1386 ساعت: 18:51

کار تقاضا یابی همین است که بفهمد بیشتر افراد چه خصوصیتی دارند و اگر در یک جامعه بیشتر افراد همانند شما باشند دیگر مساله ی تصویر ذهنی به پر رنگی الان نمیشود و ان زمان باید بیشتر بر فاکتور خلاقانه بودن تبلیغات تاکید کرد در چنین مواقعی مشاوران به سفارش دهندگان بیشتر پیروی از پدیده مارک زایی (ساخت چند مارک برای یک کالا) را توصیه میکنند که امروزه بخصوص در ایران، زیاد مورد استفاده قرار گرفته و تا حدودی هم موفق بوده (خوشبختانه امروزه بیشتر افراد مثل شما نیستند در ان صورت کار خیلی سختتر بود)
به نظر من 3 موردی که شما به آنها اشاره کردید کاملا درست است اما باز به حرف قبلی خودم رجوع میکنم یک تبلیغ باید بیشتر کار امد باشد تا محبوب
بله نقش شبکه بسیار مهم است اما اینجا بحث بر سر ایران بود که فرهنگ شبکه سازی (منظور شبکه سازی مدرن است نه سنتی) که بدرد کار ما میخورد چندان جا نیفتاده و هنوز رسانه حرف اول را می زند (وضع در جوامع غربی متفاوت است مثال کاری که فیلم 300 در Myspace انجام داد و فکر کنم بازده خوبی داشت) و باید به این هم توجه کنیم که حکومت ایران چندان دل خوشی از شبکه ها ندارد و تمایلی به گسترششان نشان نمیدهد
باز تاکید میکنم که فاکتور زمان از نظر یک سفارش دهنده بسیار مهم است و باید به ان توجه کنیم
نکته ی دیگر که در تبلیغات باید از تمام مواضع استفاده کرد و نمیتوان به صرف اینکه رسانه ها از شبکه ها قوی تر هستند بی خیال شبکه ها بشویم باز هم بحث منافع است که هر کجا بیشتر باشد بیشتر جلب توجه میکند


نویسنده: Golem

یکشنبه 11 آذر1386 ساعت: 18:53

اگر قصد داری بحثمان را به پستی تبدیل کنی بهتر است در وبلاگ خودت باشد و من هم موافقم


نویسنده: مهسا

دوشنبه 12 آذر1386 ساعت: 3:55

سلام
موضوع ایجاد تقاضا ،الگوی اقتصادی رشد درون زا رو یاداوری میکند که شامل یک فرایند 5 مرحله ایست که مرحله اول این روند در ارتباط مستقیم با ایجاد تقاضاست به این ترتیب که با وارد کردن کالایی به کشوری در ابتدا نحوه ی مصرف و فرهنگ استفاده از ان کالا را در جامعه ایجاد کرده و در پایان این روند ایجاد صنایع سنگین برای تولید ان کالاست که فقط مختص جوامع توسعه یافته است و جوامع در حال رشد در همان مراحل ابتدایی واردات و ایجاد تجهیزات تولید باقی مانده اند..!
عدم توجه به رونق بازار و توجه به علاقه و مهارت شخصی جدید و جالب بود.


نویسنده: Golem

دوشنبه 12 آذر1386 ساعت: 17:15

پشتوانه ی تصویر ذهنی حافظه ی اماده سازی ادراکی هست که در تقسیم بندی تولوینگ دومین حافظه است فکر کنم منظورم از تصویر ذهنی واضح تر شد
perceptual priming


نویسنده: بهروز

دوشنبه 12 آذر1386 ساعت: 17:40

بابک عزیز کملا با نظرتان موافق هستم یک تعریف ساده از بیوتکنولوژی تجاری سازی زیست شناسی مولکولی است و گمان می کنم منظورت از مهارت business باشد. از توصیه ات درمورد CV ممنونم حتما توجه خواهم کرد.


نویسنده: بابک

پنجشنبه 15 آذر1386 ساعت: 0:4

Golem:
به دو نکته اشاره کردی که دوست دارم بازتر بشوند. اول شبکه سازی سنتی و مدرن: پایه و منظور از این دو چیست و هر کدام چه خصوصیاتی دارند؟ چرا شبکه سازی
سنتی به درد نمی خورد؟ ارتباط زمان با شبکه چگونه است؟ (منظورم از این سوالها این است که حالا که یک سیستم ایده آل (مدرن!) نداریم چگونه از همین سیستم دم دست (سنتی!) می توان استفاده کرد؟)
دوم "آماده سازی ادراکی": که نتوانستم مقاله یا مطلبی در این مورد و ارتباطش با تبلیغات بدست آورم. اگر مطلبی چه انگلیسی یا فارسی داشتی لطفاً به من هم بگو.

مهسا:
اگر درست فهمیده باشم این فرایند برای محصولاتی ست که در کشورهای دیگر اختراع شده اند، درسته؟ حالا برای محصول اختراع شده در همان کشور چه؟ آیا برای هر محصولی این فرآیند کارآمد است؟ نقش مردم (یا یک فرد) در رسیدن به آن سطح صنایع سرمایه ای چیست؟

* سوال من: بازاریابی همان گونه که گفتید بر اساس "منافع" است. حالا به نظر شما اگر منفعت و هدف یک وبلاگ جذب مخاطب بیشتر در زمینه های مختلف برای مطالعه و اظهار نظر و در نتیجه افزایش و انتشار مهارتها باشد (مثل همین کاری که داریم اینجا می کنیم)، به نظر شما چه روشی بازاریابی یا تبلیغاتی چنین هدفی را تامین می کند؟ من تا به حال نتوانسته ام مطلب مستحکمی در زمینه تبلیغات وبلاگ پیدا کنم. اگر مطلبی می دانید لینکش را لطفاً اینجا بگذارید اگر هم نه چرا این اصول را مطالعه و پایه ریزی نکنیم؟ مانعی در این کار می بینید؟


نویسنده: حامی

پنجشنبه 15 آذر1386 ساعت: 9:58

درود،
بابک جان، گفته بودی بنویس، مام یه چیزی نوشتیم. خوشحال میشم که بخونی.
روز خوبی داشته باشی!


نویسنده: مهسا

پنجشنبه 15 آذر1386 ساعت: 10:7

در مورد روش تبلیغاتی در مورد جذب مخاطب بیشتر برای یک وبلاگ،در وحله ی نوع مخاطب اهمیت زیادی دارد بعد از ان حفظ مخاطب و افزایش تعداد مخاطبین بر اساس یک روند طبیعی انجام میشود. به نظر من منبع بودن عامل مهمی در جذب مخاطب است و دیگری اطلاع رسانی در چند زمینه متفاوت (این عامل خود به افزایش مهارتها و انتشار ان )کمک می کند.
به نظر من اگر وبلاگ هایی که در محتوا و کارکرد و هدف و نوع مخاطب تا اندازه ای یکسان هستند توسط خود نویسندگان انها شناسایی شده و مثلا با درج قسمتی از مطالب وبلاگ دیگر در ارتباط با موضوع روز خود به شناساندن یکدیگر به مخاطبین کمک نمایند یعنی ایجاد مخاطب مشترک .
در مورد فرایند درون زا این فقط برای کالاهایی است که در خارج تولید شده اند ،برای کالاهای تولیدی در داخل ابتدا قبل از در نظر گرفتن بازده باید به کیفیت توجه کرد چرا که در کشوری مثل ایران که کیفیت تولید اولویت نهاییست باید اول اعتماد مصرف کننده را بدست اورد که خیلی زمانبر است و دیگری قیمتی مناسب به گونه ای که بتوان به مصرف ان در سطح بالایی امیدوار بود متاسفانه معمولا کالاهایی با کیفیت مناسب که در داخل تهیه میشوند باز هم توسط اقشار متوسط جامعه قابل خریداری نیست.
به نظر من نقش فرد تا حدی است که از تولید ملی حمایت کند و با مصرف کالای داخلی زمینه تولید مداوم انرا ایجاد کند در حالی که فرد تا حد توانایی مالی خود به خرید کالا با کیفیت بهتر اقدام میکند خواه داخلی یا خارجی.


نویسنده: avin

پنجشنبه 15 آذر1386 ساعت: 19:1

dar morede in bahs etelae ziadi nadaram vali avalin chizi ke mano jazb mikone baraye weblog esmeshe bad ke matalebo mikhunam ya khosham miado hamishe sar mizanam ya kolan faramushesh mikonam.shayad safe bandio fonte neveshteha ham dar negahe aval mohem bashe vali vaghti matlab ghavi bashe kolan inchiza kenar mire va age esme ye log tu webloghaye bishtari bashe khob tabiatan adam vaghti hame ja ye esmo bebine az ru konjkavi ye sari mizane bebine chie


نویسنده: Golem

جمعه 16 آذر1386 ساعت: 14:47

بدليل اهميت داشتن فاكتور زمان در تبليغات و بازار يابي شبكه سازي مدرن (مثل اوركات . ياهو 360 ماي اسپيس و ..) كار امد هست و به نوعي توان برگرداندن سرمايه اي كه در آن صرف مي شود را دارد من خودم در ايران نمونه اي نيافتم (بجز بلاگينگ كه ان هم چندان كار امد نيست) . شبكه سازي سنتي مانند مدارس كه عده ي زيادي در ان با هم ارتباطند يا ادارات دولتي. نگفتم نمي توانيم از شبكه هاي سنتي استفاده كنيم ولي از نظر من اين شبكه ها بازده مناسبي ندارند كه توجيه سرمايه گذاري را داشته باشند ولي استثنا هايي هم وجود دارد (مخصوصا براي بنگاههاي اقتصادي كوچك)
دوم منظور من از پا كشاندن حافظه ي اماده سازي ادراكي توجيهي بر نظريه ي تصوير ذهني بود
اگر توجه را به دو نوع متمركز و تقسيم شده قسمت كنيم معمولا هنگام مشاهده ي تبليغات به دليل انجام چند تكليف ( همانند اشپزي يا غذا خوردن) يا اصلا عدم تمركز روي انها توجه ما تقسيم شده است و اگر دومين نظريه را براي ثبت اطلاعات كه به نظر من بيشتر شبيه با واقعيت است قبول داشته باشيم ( كه در ان گلوگاه شناختي ما همانند يك قيف بر عكس است) كه در اين رويكرد اطلاعات در مراحل پاياني سيستم شناختي مورد گزينش قرار ميگيرد
پس طبق نظريه ي حافظه ي Tulvingدر دومين رده ي حافظه كه يعني فرد در بازيابي اطلاعات با سرعت و دقت اطلاعات رو بازيابي ميكند ولي خود نسبت به ان اگاهي ندارد قرار مي گيرد كه اين همان تصوير ذهني است . در رابطه ي ان با ابليغات هم كه در كامنت هاي قبل گفتم (مثال پپسي) اگر مطلب جديدي در اين مورد پيدا كردم چشم حتما


نویسنده: Golem

جمعه 16 آذر1386 ساعت: 14:51

براي افزايش تعداد بازديد كنندگان چيز فرمول شده اي نداريم و بيشتر ميتوان مثالهايي از تجربيات شخصي زد اما به نظر من كيفيت مخاطب نسبت به كميت ان ارجحيت دارد و وبلاگ شما با نوع مطالبي كه در ان مينويسد براي بيشتر بازديد كنندگان ( لفظ عوام شايد تداعي معني كند) جالب نيست قبلا كامنتي براي صاحب وبلاگ افكار گذاشتم كه گفته بودم روزانه نويسي را مطلوب نمي دانم و ايشان در جواب مثالي برايم زد كه قانع كننده بود مثال براي پست تكاور هاي وبلاگ چاي داغ بود كه گفته اگر حامد قدوسي بعد از ان پست مي امد ميگفت كه چه كار هايي كرده كه مثلا از اين ده تا خصوصيت 5 تا از انها را در خود پرورانده يراي من خواننده جالبتر و مفيد تر بود يك خواننده دوست دارد از طرف خود يك تصوير ذهني داشته باشد و با خصوصيات ان اشنا باشد ولي با نوع نگارش غير شخصي شما نميتوان چندان تصوير واضحي از شخص شما به دست اورد و من با خواندن كل ارشيو وبلاگ شما نتوانستم به ويژگي هاي صرفا ديداري شما پي ببرم ( از جاهاي ديگه اطلاعاتي گير اوردم ولي صرفا از وبلاگ خيلي كم)يكي ديگر شما در اين وبلاگ موضع خاصي نداريد و مطالب گوناگون است با مطالعه و پايه ريزي اصول موافقم اگه بازم مواردي يادم اومد ميام ميگم
بحث فرديت نيست بيشتر بحث ميزان دانش و سرمايه است حال مالك ان فرد باشد يا جمع


نویسنده: .

دوشنبه 19 آذر1386 ساعت: 14:2

یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.


به یاد ابلق

که تا خاک ایران چو تو پرورد...

دو روز پیش از طریق یکی از خوانندگان اینجا متوجه شدم که یکی از دوستانی که از طریق وبلاگ یافتم به "سفر جاودانی" رفته است. یک ماه از راه اندازی وبلاگش "ابلق" نگذشته بود که به بیماری مبتلا شد. اما از آنجا که دنیا کارزار "زمان" است و چون بر خلاف باور ما زندگی منصف نیست٬ بیماری نابغه ای را به سفری فرستاد که همه از آن ناگذیریم. تنها کسانی که او را می شناختند می دانند که وقتی می گویم "نابغه" بود یعنی چه! او از معدود کسانی بود که باور داشت آدمها نه سیاه اند و نه سفید٬ آدمها ابلق اند.

بعد از چند تماس و هنگام وخیم شدن بیماری اش وبلاگش را حذف کرد. تماس من هم با او قطع شد. گمان کردم شاید می خواست حرفهایش قسمتی از حریم خصوصی اش باقی بماند. به احترام آن جوان خوش قلب٬ خوش فکر٬ خوش نام و خوش بخت (که زندگی اش را پر معنا و پر تلاش سپری کرد) و به احترام حریم شخصی اش تنها یکی از پست های او را که خوشبختانه در Google Reader خودم ذخیره است در اینجا می آورم. به گمانم این مطلب ترجمه خودش بود.

متن "به یاد داشته باشیم" از وبلاگ ابلق٬ بدون ویرایش:

عنوان: بیاد داشته باشیم

سلام تا چه اندازه با حقوق خودمان آشنا هستیم؟ بیایید بدانیم و عمل کنیم

۱)همگی ما آزاد متولد شدیم . تمامی ما عقاید و باور های خودمان را داریم.با همگی ما باید به یک طریق رفتار شود.




























2)عدم تبعیض. این حقوق به تمام بشر تعلق دارد بدون در نظر گرفتن تفاوت های آنان. 3)حق حیات. همگی ما این حق را داریم تا در جامعه ای آزاد و در صلح زندگی کنیم. 4)برده داری- گذشته و حال. هیچ کس حق ندارد تا ما را برده ی خود کند ما هم نمیتوایم کسی را برده خود کنیم 5)شکنجه.هیچکس حق را ندارد ما را مورد شکنجه قرار دهد 6)همگی ما حق برابری در استفاده از قانون را داریم.من هم انسانی همانند تو هستم 7)همگی ما با قانون محافظت می شویم. قانون برای تمامی ما برابر است و با ما باید با عدالت برخورد شود. 8)عدالت با عدالتخانه. ما می توانیم در مواردی که بر ما بی عدالتی روا شده از قانون تقاضای کمک کنیم. 9)بازداشت غیر منصفانه.هیچکس این حق را ندارد که ما را بدون دلیل به زندان بیاندازد یا ما را از کشورمان تبعید کند. 10)حق محکومیت.اگر ما را محاکمه می کنند محاکمه باید علنی باشد.کسانی که بر ما قضاوت می کنند نباید به کسی اجازه بدهند خواسته اش را بر آنها تحمیل کند. 11)بیگناه تا گناهکار شناخته شود. هیچکس قبل از ثابت شدن اتهامش نباید مجرم شناخته شود. ما وقتی مورد اتهام قرار میگیریم حق دفاع از خود را داریم. 12)حریم شخصی.هیچکس حق ندارد بدون دلیل به حریم شخصی ما وارد شود. 13)حق جابجایی.همگی ما حق داریم تا به هر کجا که در کشورمان می خواهیم در برویم 14)حق پناهندگی.اگر در کشورمان مورد آزار قرار گرفتیم یا در خطر بودیم این حق را داریم تا به کشور دیگری پناه بیاوریم. 15)ملیت.همگی ما حق داریم تا به کشوری متعلق باشیم. 16)ازدواج و خانواده. هر شخص بالغی این حق را دارد تا ازدواج کند و اگر بخواهد تشکیل خانواده دهد.زن و مرد زمانی که ازدواج میکنند و زمانی که از هم جدا می شوند دارای حقوق برابری هستند. 17)مالکیت. هر کسی حق مالکیت و به اشتراک گذاشتن اموالش را دارد. هیچکس حق تصاحب اموال ما را بدون دلیل ندارد. 18)آزادی اندیشه. همگی ما حق داریم اعتقاد خود را داشته باشیم به مذهبی معتقد باشیم یا اگر خواستیم مذهبمان را تغییر دهیم. 19)آزادی بیان. همگی ما حق داریم تا ذهنیت خود را دارا باشیم. همان طریقی که میخواهیم بیاندیشیم و عقیده خودمان را بیان کنیم و طرز فکرمان را با دیگران به اشتراک بگذاریم 20)پیوستن به هر جایی.همگی ما حق داریم تا به دوستانمان بپیوندیم و با هم همکاری کنیم تا به منافع مشترکمان برسیم. هیچکس حق ندارد ما را مجبور به پیوستن به گروهی که به آن تمایل نداریم کند. 21)حق دموکراسی. همگی ما حق داریم در حکومت کشورمان نقشی داشته باشیم هر فرد بالغی حق دارد نماینده ی خود را انتخاب نماید. 22)تامین اجتماعی.همگی ما حق استفاده از مسکن تحصیلات درمان child care را داريم 23)حقوق كارگري. هر فرد بالغي حق دارا بودن شغلي با در آمد متناسب با آن شغل و عضويت در اتحاديه صنفي آن شغل را دارد. 24)حق تفريح كردن.همگي ما حق داريم در ازاي شرايط شغلمان استراحت كنيم و تقاضاي مرخصي با دليل داشته باشيم. 25)تخت خواب و غذا.همگي ما حق يك زندگي خوب را داريم. مادران كودكان افراد سالخورده و معلول و بيكاران و تمامي انسان ها حق دارند تا مورد مراقبت قرار بگيرند. 26)حق آموزش. آموزش يكي از حقوق بشر است مدارس ابتدايي بايد رايگان باشند ما بايد با سازمان ملل متحد آشنا شويم و ياد بگيريم چگونه با ديگران رفتار كنيم والدين ما مي توانند نحوه ي آموزش ما را انتخاب كنند. 27)فرهنگ و حق تاليف.حق چاپ يك قانون است كه از خالق يك اثر پشتيباني مي كند تا ديگران بدون اجازه او نتوانند از اثر او كپي برداري كنند.همگي ما حق داريم در زندگيمان از مزايايي كه هنر علم و آموزش برايمان مهیا کرده استفاده ي مطلوب كنيم 28)جهاني آزاد و عادلانه.بايد دستورات و قوانين كاملي وجود داشته باشد تا ما بتوانيم از حقوق و آزاديمان در كشورمان و تمام جهان لذت ببريم. 29)مسئوليت هاي ما. ما وظيفه اي در قبال مردمان ديگر داريم و بايد از حقوق و آزادي آنها دفاع كنيم. 30)هيچكس نميتواند اين حقوق و آزادي را از ما بگيرد.

www.youthforhumanrights.org.uk

+ نوشته شده در Wed 28 Nov 2007 - نگارنده بابک | 14 انگاره

نویسنده: زهرا

چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت: 2:32

خوب شد گفتین قبلا این مطلبش را در لینک دونی گذاشته بودم که بهش لینک بدم وقتی لینک دادم دیدم اصلا وبلاگ دیلیت شده! خیلی متعجب شدم تا اینکه اینجا رو خوندم... الان متاثرم. همین


نویسنده: نیچه

چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت: 11:54

اندکی چه زود میمیرند و بسیاری چه دیر.


نویسنده: سلام

چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت: 12:4

اولین پستشاین بود یادش گرامی :بنام حق

همیشه انگیزه ی نوشتن داشتم هر از گاهی هم یه کارهایی میکردم تا اینکه نوشته های [...] روخوندم دیگه نتونستم طاقت بیارم به همین دلیل اولین پست به خودش تقدیم میکنم ([...] نمونه ی زنده ی معرفته که این روزا کم پیدا میشه)

زندگی یعنی اجتماع بادبادک ها/در هوایی گرم/تا لب ساحل/زندگی یعنی سرزمین من/آن زن زیبا/کوزه اش پر آب/ خنده اش بر لب/راه کوتاهست/ ازمنه افزون

زندگی یعنی ربنا گفتن بر سر سفره/خنده بر خنده/ پلک روی چشم/ زندگی نیست آن/ نور مصنوعی/ حزن سنگین میله های بند/ دود دودکش ها/ قیچی باغبان/دلهره از سنگ

زندگی یعنی/ رقص باد و نور/ نفرت از نفرت/ دوست با دشمن/ بوسه ی زنبور/بر لب غنچه
زنذگی یعنی/ قور قورباقه


نویسنده: فرصت ما نیز کوتاه است

چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت: 12:45

اگر عمر دوباره داشتم

دان هرالد (Don Herold): اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است".
اگر عمر دوباره داشتم، از چمنزارها گْلِ مينا بيشتر مى چيدم *"


نویسنده: سلام

چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت: 16:57

اره ترجمه خودش بود كلي هم وسواس به خرج داده بود براش
در طول بشر كمتر ادمي مثل مهرداد پيدا ميشه افسوس


نویسنده: زندگي يعني

چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت: 18:0

زندگی یعنی اجتماع بادبادک ها
در هوایی گرم
تا لب ساحل
زندگی یعنی سرزمین من
آن زن زیبا
کوزه اش پر آب
خنده اش بر لب
راه کوتاهست
ازمنه افزون
زندگی یعنی ربنا گفتن بر سر سفره
خنده بر خنده
پلک روی چشم

زندگی نیست آن
نور مصنوعی
حزن سنگین میله های بند
دود دودکش ها
قیچی باغبان
دلهره از سنگ

زندگی یعنی
رقص باد و نور
نفرت از نفرت
دوست با دشمن
بوسه ی زنبور
بر لب غنچه
زنذگی یعنی
قور قورباغه


نویسنده: نقطه

پنجشنبه 8 آذر1386 ساعت: 7:29

وقتی وبلاگ نوشتی دیگر مال تو نیست مال همه است.


نویسنده: مریم

پنجشنبه 8 آذر1386 ساعت: 14:29

نمی دونم در مورد کی حرف می زنید ولی از مطالبی که در موردش نوشتید فهمیدم که فرد شایسته ای بوده من هم متاسفم برای این دنیای خاکی که آدمهای خوبش رو زودتر از دست می ده. جدا متاسفم.


نویسنده: رضا

جمعه 9 آذر1386 ساعت: 9:1

وبلاگش را خوانده بودم. از اینکه شروع به نوشتن کرده بود و فهمیده بود چیزهائی دارد که میخواهد با دیگران بگوید و تنها اندکی بعد دریافت که بزودی رفتنی است. دوست داشتم واکنشش را به این وضعیت ببینم چون یکی از معماهای خودم میباشد که اگر روزی بفهمم چقدر آماده ام.
خیلی ها "مرگ را فقط برای پیرزن همسایه می دانند". در فرهنگ ما همانطور که بسیاری مفاهیم غیر مستقیم اند و غیر واقع گرا مفهوم مرگ نیز برای افراد عموما چنین است. نمیخواهیم واقعیات را بصورت عریان انگونه که هستند بپذیریم.
اما نکته بعد. آدمهائی است که تنها با نوشته هایشان به زندگی ما می آیند بدون آنکه آنها را دیده باشیم و بدانیم چه کارهاند. تنها با تفکرشان. و ما را تحت تاثیر قرار میدهند و بعد ترک میکنند. گاهی حتی بیخبر. وبلاگی را خوانده بودم که نویسنده ماههای آخر عمرش را نوشته بود تا از سرطان از پا افتاده بود و بعد خبر فوتش توسط یکی از همکارانش در وبلاگ نوشته شده بود و خوانندگان با کامنتهای خود مراسم ترحیم وبلاگی گرفته بودند. به هر حال "ابلق" خواست وبلاگش سوزانده شود و به باد سپرده شود. روحش شاد.


نویسنده: فروغ

جمعه 9 آذر1386 ساعت: 9:15

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش می دهند


نویسنده: فهیم

جمعه 9 آذر1386 ساعت: 16:23

متین بود ...
دوست من ...کجای این کشور 300 میلیونی هستی؟ شاید توانستیم همدیگر را پیدا کنیم...


نویسنده: بابک

شنبه 10 آذر1386 ساعت: 1:29

فهیم: 550 مایل که رانندگی کنی تا به سردی برسی، مرا هم می یابی.


نویسنده: دریا

دوشنبه 12 آذر1386 ساعت: 3:20

اینها همان قوانین حقوق بشر هستند اما نکته جالب توجه اینه که کلی گویی ها در این بندها راه نقض کردن هرکدامشان را براحتی باز گذاشته و نیاز به بروز شدن دارند چون واقعاَ منسوخ شده هستند !


نویسنده: Golem

یکشنبه 25 آذر1386 ساعت: 14:31

اولين كامنت اين پست كمي غريب است (خوب شد كه گفتين) بهتره بگيم خوب شد خبر مرگ يه نفر رو دادين كاش قبل از حرف زدن اندكي به سلول هاي مغزيتان فشار مي اورديد (يادش گرامي)