۱۳۸۷ فروردین ۹, جمعه

پیشامدها

کنفرانس امروز تمام شد. با تجربه برگزاری کنفرانسی که نزدیک هشت سال پیش در ایران داشتم تفاوت داشت. هنوز در حال تجزیه تحلیل رفتارها و برنامه های مختلف این دو تجربه هستم تا نکات قوت و ضعف هر کدام را بفهمم. بیشتر به این فکر می کنم که خصوصیات شخصیتی افراد بیشتر از چیزهای دیگر مانند برنامه ریزی، نظم و ترتیب یا حتی بودجه در موفق بودن چنین کنفرانس هایی دخالت دارند. یکی از نکات مهم این است که وقتی جایی مشکلی پیدا می شود چگونه آن را حل کرد. وقتی که در یکی از سالن ها سیستم ویدئو پروژکتور دچار مشکل شد حدود ده دقیقه طول کشید که سه لپ تاپ متخلف را به سیستم وصل کردیم و مشکل حل نشد تا اینکه وقتی من کابل VGA را عوض کردم همه چیز به حال عادی برگشت. در همین حین حس شوخ طبعی مدیر اجرای کنفرانس که یکی از استادهای دپارتمان خودمان است، شرکت کنندگان را چند دقیقه ای سرگرم کرد و بعد هم که بیرون آمدیم داستان خنده دار دیگری تعریف کرد که استرس آن چند دقیقه از بین برود. یکی از موارد مهم تلاش برای حل مسئله است نه پیدا کردن مقصر.

هم مرتبط و هم بی ارتباط با موضوع بالا، امشب نکته ای که مدتها در ذهنم می چرخید مرا کمی آرام کرد. اینکه گاهی بهتر است بپذیریم اتفاقاتی که در زندگی می افتند دلیل خاصی ندارند. چیزهایی پیش می آیند بدون اینکه بتوانیم آنها را کنترل کنیم. چیزهایی هم پیش می آیند چون در لحظه تصمیم گیری آنقدر تجربه یا دانش نداشتیم که بدانیم راهی که می رویم به کجا ختم می شود. خوب بودن یا بد بودن خودمان هم هیچ دلیلی برای پیش آمدن اتفاقات خاص نیستند. گاهی چیزهایی اتفاق می افتند چون دنیا جای تغییر است، جای پیش آمدن انبوهی از اتفاقات است. اینکه کجای دنیا باشیم هم تفاوتی ندارد، آنجا زلزله می شود اینجا طوفان. بیماری و مرض هم همه جای دنیا هست. اما مهم این است که ما به زندگی مان ادامه دهیم. مهم این است که از دل هر اتفاقی آن چیزی که به درد زندگی مان می خورد را پیدا کنیم و یا حتی آن را خلق کنیم. هر اتفاقی می تواند باعث شود که یا افسوس گذشته را بخوریم یا چیز خوبی از آن برای آینده مان داشته باشیم. این اطمینان به توانایی ها، "اکنون" ما را شاداب تر می سازد. اینکه بدانیم در شرایط بحرانی می توانیم -یا تلاشمان را می کنیم - که مشکل را حل کنیم، به ما حس اطمینان به خود می دهد. این ما هستیم که تصمیم می گیریم کدام نگاه را انتخاب کنیم. مسئولیت پیشامدها با ما نیست اما مسئولیت نوع نگاهمان به آنها با ماست.

حاشیه:
سیستم نظر دهی وبلاگ را تغییر دادم. خوشحال خواهم شد که نظر شما را در مورد این سیستم جدید بدانم یا اینکه اگر برایتان کار نمی کند خبرم کنی، آدرس ایمیل را در نوار سمت راست گذاشته ام. اگر از FireFox بجای Internet Explorer استفاده می کنید و مطالب را با Google Reader می خوانید، این افزونه کمکتان می کند که نظر خود را از طریق همان Google Reader بگذارید.

۱۳۸۷ فروردین ۳, شنبه

جشن نو آمریکایی


یکی از چیزهایی که از آمریکایی‌ها یاد گرفتم این است که اعتماد به نفس‌شان به حدی ست که خودشان را مرکز توجه می‌دانند. برای‌شان کشورشان مهمترین مکان روی زمین است و برخی از آنها حتی کشورهای دیگر را نمی‌شناسند. برای همین هم فکر می‌کنند که کارهای‌شان و فرهنگ‌شان بهترین است. تلاش‌شان در این است که دیگران را تحت تأثیر این فرهنگ قرار دهند. خیلی‌ها هم تحت تأثیرشان قرار می‌گیرند. اما چیزی که من از این‌ها یاد گرفتم همین حس اعتماد به نفس و خودباوری ست برای آنچه که هستند، اینکه فرهنگ‌های دیگر را با فرهنگ خودشان تحت تأثیر قرار دهند.

گرچه روز اول فروردین خودمان را به خودم تعطیلی داده بودم اما دیروز با انواع کیک، Pie، کلوچه و شکلات آمریکایی به دپارتمان رفتم. امسال برنامه را مفصل‌تر و سازمان یافته‌تر از پارسال تدارک دیدم. قسمتی از این مطلب را هم روی کاغذ پرینت گرفتم و بیست تایی از آن را کنار شیرینی‌ها گذاشتم. روی یک کاغذ بزرگ هم نوشته بودم: To Celebrate the Persian New Year. از منشی دپارتمان هم خواستم که به همه استادها، دانشجویان و کارمندان دپارتمان ایمیل بزند و خبر این "جشن نو" کوچک را بدهد. تدریس در آمریکا به من یاد داد که اگر می‌خواهی یاد بدهی و اگر می‌خواهی تأثیرگذار باشی، بهتر است اول به آدم‌ها حس خوب بدهی و آدم‌ها را خوشحال کنی. برای همین هم جشن نوروز و سال نو ایرانی را با شیرینی به خوردشان دادم، آن هم با شیرینی‌های آمریکایی خودشان.

بعد از ظهر توی دفتر کارم نشسته بودم و به کارهایی که هفته بعد باید می‌کردم سر و سامان می‌دادم ۱. همین که چند تا از استادها و دانشجویان تک تک آمدند، سال نو ایرانی را تبریک گفتند و بخاطر شیرینی‌ها تشکر کردند، پیش خودم گفتم که در دپارتمانی که برای سی سال یک ایرانی هم نداشته ۲، دوباره یاد دادم که نوروز چیست. گاهی نیاز است که خودباوری داشته باشیم به چیزهایی که داریم تا اینکه تحت تأثیر باورها و رفتارهای دیگران باشیم. نوروز را هر سال جشن می‌گیریم، شادمانه هم جشن می‌گیریم!


پانوشت:
۱- دپارتمان ما میزبان یک شاخه محلی از همان کنفرانسی ست که بخاطرش سه ماه پیش به سن دیگو رفتم. من هم در کمیته اجرایی وظایفی دارم.

۲- آن ایرانی الان رئیس یکی از بخش‌های مهم سازمان بهداشت جهانی ست.


۱۳۸۶ اسفند ۲۹, چهارشنبه

غنچه‌های نیمه‌باز

شکوفه‌های سیب در حیاط خانه، ایران، بهار سه سال پیش.

همه مشغولند حتی وبلاگ نویسان هم این لحظات آخر مشغول شده‌اند. ایمیل‌های تبریک سال نو هم یکی یکی از راه می‌رسند. یاد شکوفه‌های سیب بهاری خانه‌مان می‌افتد. نوروزتان فرخنده باد. دل‌هایتان شاد. بجای اینکه بگویم "همیشه پیروز باشید" می‌گویم که امیدوارم از دل هر چیزی پیروزی را بیرون بکشید. پیروزی هم مثل دل خوش، زاییده ذهن ماست.

سالی که گذشت برای من خیلی چیزها داشت. اول با یک سری موفقیت‌های کاری و دانشگاهی شروع شد و کم کم به زندگی خصوصی من کشیده شد. با تجربه تدریس شروع کردم. بعد درسهای اصلی را تمام کردم. دو جایزه از دو انجمن گرفتم. دو پروژه با به پیش بردم و با دوستی دو مقاله چاپ کردیم.

مهمترین‌ چیزها به نظر خودم موفقیت‌های زندگی خصوصی خودم بودند. آشنا شدن با وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان و آموختن از آنها، بخشیدن اشتباه دیگران، یافتن نقش خودم در این جامعه متفاوت، لذت از کمک به دیگران و دستیابی به نگاه‌هایی که شادی بیشتری را برای خودم و اطرافیانم به ارمغان آورند. بی‌شک مثل هر انسانی بالا و پایین‌هایی داشتم اما وقتی پایین بودم یاد کودکیم می‌افتادم که بعد از هر زمین خوردنی شوق برخواستن داشتم، و بالا هم که بودم یادم بود که زندگی بی خطر کردن به پیش نمی‌رود ولی می‌توان کاری کرد که درد کمتری از زمین خوردن داشته باشم. این یک سال برای من خیلی چیزها داشت. اینقدر که این یک سال آموختم و به پیش رفتم شاید در پنج سال گذشته‌ام بی سابقه بود. شاید این بهایی بود برای تسلیم نشدن در برابر مشکلات همان پنج سال پیش من. در آغاز سال نو میلادی جرقه‌ای در زندگی شخصی من خورد که در آغاز نوروز 87 پر نورتر شده است. کسی از آینده خبر ندارد اما همین نشانه‌هاست که ما را در مسیر زندگیمان به پیش می‌برد. سال نو سال پرتلاش و پرچالش‌تری خواهد بود اما با همه بهانه‌های بظاهر منطقی برای پا پس کشیدن، ترسی از مشکلات آن ندارم. جلو می‌روم و از مسیر لذت می‌برم و می‌آموزم.

شاید بهترین عیدی که امسال گرفتم دیدن صداقتی بود که احترام مرا به خود برانگیخت! این یکی از همان نشانه‌هایی بود که به دنبالش رفتم و بعد نوری دیدم. بعضی آدم‌ها هستند که مرا به زندگی امیدوار می‌کنند. چون هنوز کسانی هستند که رفتارشان باعث می‌شود امیدوار باشم که جوهره‌هایی از انسانیت در بین آدمیان وجود دارد. هنوز کسانی هستند که با تمام بالاو پایین‌های زندگی‌شان خوب فکر می‌کنند و به آینده می‌اندیشند، کسانی که در تاریکی می‌درخشند. کسانی که غنچه لبخند را به صورتم می‌آورند.

خوش به حال غنچه‌های نیمه باز...
... خوش به حال آفتاب