۱۳۸۶ اسفند ۹, پنجشنبه

سکوت

این ترم هم هفته دیگر تمام است. اتفاقات بیشماری افتاد، بیش از آنکه حتی یادم بیاید. پنجشنبه هفته پیش آنقدر خسته بودم که دانشگاه نرفتم. ماندم خانه و در "غار"م به زندگیم فکر کردم و برنامه ریختم که چه کارهای بکنم. کارهایی که رشدم دهند.

دیشب هم دیر خوابیدم و هم بد خوابیدم. دیشب باید سه مقاله می‌خواندم تا برای discussion group امروز آماده باشم. بعد از کلاس به ازمایشگاه می‌روم، به دور و برم نگاه می‌کنم. نفسی می‌کشم. دو ماه پیش پروژه نیمه‌کاره‌ای را شروع کردم که حالا جواب داده است. مشکلات برطرف شده‌اند و جواب آزمایش‌ها ثابت و امیدوار کننده اند. Woody خوشحال است. دیروز که با یکی دیگر از استادهای پروژه ویدئو-کنفرانس داشتیم از نتابج راضی بود. از کارهایم خوشش می‌آید چون کم هزینه، سریع و جواب دهنده اند. آزمایش‌های Philip هم جواب داده‌اند. خوشحالم که الگو برداری از آزمایش‌ها و ایده‌های من باعث شد که آزمایش‌هایش بهبود یابند. امروز ظهر که نتایج را گرفت، در همان آزمایشگاه شروع کرد به رقصیدن. همان گونه که یک ماه پیش به محض دیدن اولین جواب‌های آزمایش‌هایم شروع کردم به رقصیدن.

قسمت اول پروژه جانبی هم جواب داد. یک سال و اندی پیش که تازه آمده بودم اینجا، حین انجام دادن کارهای آزمایشگاهی خسته کننده معمولی ایده‌ای به ذهنم رسید که پایه این پروژه شد. تنها نکته این بود که یک روز تصمیم گرفتم از انجام دادن همان کارهای معمولی لذت ببرم. آن وقت شروع کردم به ساختن داستان‌های خنده‌دار برای پروژه و بعد یکی از این داستان‌ها به این پروژه تبدیل شد. تحقیقی که نو است. بخاطر این پروژه هیچ جایزه بزرگ بین‌المللی نخواهم گرفت اما می‌دانم که پایه‌ای برای یک سری از تحقیقات دیگر خواهد شد و به گوشه‌ای از یک سری سوال‌های بی‌پاسخ جواب خواهد داد و قسمتی از ایده‌های غلط، تصحیح خواهند شد. حداقل آن این است که به کم کردن دردی از دردهای مردم دنیا کمک خواهد کرد. امروز به این پروزه هم فکر می‌کردم.

اما امروز با همه خستگی و مشغولیت ذهنی، نگرانی‌ها و دلواپسی‌ها، بالا و پایین‌های زندگی، رد و پذیرش‌ها، از یک چیز راضی بودم: اینکه ساده و صادق در هر جایی بیشترین تلاشم را کردم و نتیجه‌اش را هم دیدم. حداقل پیش خودم راضی هستم. اعتماد به کسب نتایج بهتر، دلیلی بود که به پیش بروم و خودم را در محدودیت گذشته اسیر نسازم.

بعد از ظهر خسته از یک چیز، نگران یک چیز، راضی از چیز دیگر و امیدوار به آینده دیگر از کانال تلویزیونی abc به ساختمان ما می‌آیند. می‌گویند در حال ساخت برنامه‌ای هستند که پروژه‌های علمی دانشگاه را نشان می‌دهد. دم در آزمایشگاه با Philip صحبت می‌کنند و می‌آیند تو. کمی گپ می‌زنیم. تصمیم می‌گیرند از ما هم فیلمبرداری کنند. کارت* مرا می‌گیرد. اسمم را می‌پرسد که مطمئن شود می‌تواند درست تلفظ کند. می‌پرسد اهل کجایی؟ نگاهم را به چشمانش می‌دوزم، محکم می‌گویم:IRAN . پشت کارتم می‌نویسد که یادش نرود.

از ما حین انجام کار فیلم می‌گیرند. در مورد پروژه سوال می‌کنند. Philip روی دستگاه خودش –که چند لحظه پیش برایش رقصیده بود- توضیح می‌دهد. من هم با همان حس خستگی،‌ نگرانی، رضایت و امید در مورد پروژه خودم توضیح می‌دهم. می‌گویند که دوباره برای یک برنامه طولانی مدت فقط از آزمایشگاه ما بر خواهند گشت. حس حیرت و خوشحالی را در چشمانشان می‌شد دید.

یادم می‌افتد که یک ماه پیش چشمانMike (هم‌کلاسی یکی از درسهایم) هم حیرت و خوشحالی مشابهی داشت وقتی که پرسید چرا اینجایم و کجا می‌مانم. می‌گویم: "جایی می‌مانم که بیشترین منفعت را برای همه دنیا داشته باشم... هم بازدهی بیشتر و هم هزینه کمتر برای همه دنیا". لبخند می‌زند. می‌گوید:‌"تا بحال اینطور فکر نکرده بودم!" بعد یاد دوستی در ایران می‌افتم که سال‌ها پیش پرسید چرا به بقیه دانشجویان کمک می‌کنم. به او گفتم که با کمک کردن به دیگران هم مهارت‌های خودم زیاد می‌شوند و هم با کمک به رشد جامعه، خودم و اطرافیانم هم رشد می‌کنند، مثل بالا آمدن ذرات شناور با بالا آمدن سطح آب. نگاهم کرد، خنده‌ای کرد و گفت: "ادای بچه مثبت‌ها را در نیار... برای من حرفهای گنده گنده نزن!"

خانه که می‌آیم روی صندلی ماساژورم می‌نشینم. روشن‌اش می‌کنم. قبل از نوشتن این متن و فرای همه آن غوغاهای یک روز به یک چیز می‌اندیشم: سکوت!

-قرار بود که طولانی ننویسم، اما خواستم جبران این مدت بشود.
*Business Card

۱۳۸۶ بهمن ۲۶, جمعه

چشمان تمام باز

چه نامش والنتاین باشد، چه سپندارمذگان و چه روز عشاق، در مفهوم تفاوتی ندارد. حتی زمانش هم تفاوتی ندارد. اگر هر روزمان را تا حد ممکن با عشق به زندگی به سر نبریم، در آخر فقط یک تن متحرک تنها را به بالین می‌نهیم. به گمان من تمام قریب 7 میلیارد آدمی که الان زندگی می‌کنند و حتی آن 5 میلیارد و اندی که آمدند و رفتند، همه دنبال چیزی در زندگی بوده‌اند به نام خوشبختی. تعداد تعریف‌هایی هم که برای آن شده نه تنها به اندازه سر انگشتان آدمها بلکه به اندازه هر لحظه زندگی هر کدامشان متفاوت و متغیر بوده است. قسمتی از تلاش این آدمها در به دست آوردن خوشبختی و بخشی دیگر از تلاششان در نگه داشتن آن گذشته است. به نظر من "منطق" هم وسیله‌ای برای کسب یا نگهداری خوشبختی بوده است گرچه گاهی نقش منطق از "وسیله" به "هدف" تغییر کرده است.

یکی از خوشی‌های زندگی داشتن "روز عشقی" ست که ماندگار باشد. احساس، نوعی خلاقیت و تجربه شخصی است که هر کس در شرایط خاص و در لحظه خلق می‌کند. آنچه مهم است کسب مهارت،‌ دانش و تجربه برای رسیدن به آن شرایط و خلق آن لحظه است وگرنه خود آن لحظه و احساس نه دادنی ست و نه گرفتنی. متن خلاصه زیر هدیه من برای این روز و هر روز عشق زندگی است که با تلاش هر دو نفر ساخته شده باشد. متن انگلیسی را چند سال پیش یکی از دوستانم برایم ایمیل کرد. بعد از آن اولین پاسخم به دوستانی که نظر من را در مورد عشق‌شان می‌خواستند فرستادن آن متن بود که همیشه با پاسخ مثبتی برخورد می‌کردم. آن متن انگلیسی را می‌توانید در اینجا بخوانید گرچه اصل آن یک مطلب طولانی است که می‌توانید در اینجا بیابید. به خاطر کمبود وقتم فقط کلیت مطالب را ترجمه کردم.


ده راه برای ازدواج با فرد نامناسب
توسط Dov Heller

در موارد زیر فرد نامناسب را انتخاب می‌کنید (یا به عبارت دیگر شما با تفکرات نادرست زیر اقدام به انتخاب یک فرد می‌کنید):
1- انتظار دارید او بعد از ازدواج تغییر کند. اگر شما با کسی که می‌شناسید خوشحال نیستید، ازدواج نکنید.
2- بیشتر به جذبه ظاهری دوطرفه ( شیمی فرد1) توجه می‌کنید تا خصوصیات شخصیتی او. حداقل چهار خصوصیت زیر را بررسی کنید:
a. افتادگی: آیا او به "انجام دادن یک کار خوب" بهتر از آسایش شخصی اهمیت می‌دهد؟
b. مهربانی: آیا او از خوشحال کردن دیگران لذت می‌برد؟ آیا کارهای داوطلبانه انجام می‌دهد؟
c. مسولیت پذیری: آیا می‌توانید به او در مورد انجام دادن کارهایی که حرف آنها را می‌زند اطمینان کنید؟
d. خوشبختی: آیا او خودش را دوست دارد؟ از زندگی لذت می‌برد؟ شخصیت عاطفی ثابتی دارد؟
e. از خودتان بپرسید: آیا دوست دارم که شبیه این فرد باشم؟ از این فرد بچه‌دار شوم و بچه‌هایم شبیه این فرد شوند؟
3- مردان آنچه زنان می‌گویند را نمی‌فهمند. برای زنان مهمترین نیاز این است که دوست داشته شوند و احساس کنند که مهمترین فرد در زندگی شوهرشان هستند.
4- اهداف و اولویت‌های مشترک زندگی را با همدیگر سهیم نمی‌شوید. هنگام مجردی باید بفهمید که "برای چه زندگی می‌کنید" و بعد کسی را پیدا کنید که به نتیجه مشترک رسیده باشد. یک "هم دل2" در واقع یک "هم هدف3" است.
5- زودتر از موقع صمیمی می‌شوید! روابط فیزیکی زودهنگام می‌تواند همانند ابری روی منطق را بپوشاند و امکان تصمیم گیری درست را کاهش دهد.
6- با او ارتباط عاطفی عمیق ندارید. از خود بپرسید: "آیا این فرد را ستایش می‌کنم؟" باید با کیفیت‌هایی مانند خلاقیت، وفاداری، قدرت تصمیم‌گیری و غیره تحت تأثیر قرار بگیرید. از خود بپرسید: "آیا به این فرد اعتماد دارم؟"
7- با او احساس امنیت روانی نمی‌کنید. از خود بپرسید: "آیا با این فرد می‌توانم کاملاً خودم باشم و عقاید و احساساتم را نشان دهم؟ آیا او باعث می‌شود که احساس خوبی نسبت به خودم داشته باشم؟" مراقب کسی که رفتار کنترل‌گرایانه دارد باشید. در عین حال "توصیه کردن" با "کنترل کردن" تفاوت دارد. "توصیه" به سود شماست اما "کنترل" به سود خود فرد است.
8- همه چیز را روی میز نمی‌گذارید. باید در مورد هر چیزهایی که شما را در مورد ارتباطتان نگران می‌کند بحث کنید. می‌فهمید که چگونه مشکلاتتان را حل می‌کنید و در چه مواردی آسیب پذیر هستید.
9- از ارتباط به عنوان وسیله‌ای برای فرار از مشکلات و ناراحتی شخصی استفاده می‌کنید. اگر ناراحت و مجرد هستید، احتمالاً بعد از ازدواج هم ناراحت خواهید بود.
10- شما درگیر یک "مثلث" هستید. یعنی در حالیکه از لحاظ عاطفی به کسی یا چیزی (کار، اینترنت، سرگرمی، مواد مخدر، ورزش...) وابستگی دارید، به دنبال رابطه‌ دیگری هستید.
---

1- Chemistry
2- Soul mate
3- Goal mate
امیدوارم روزی کسی کل متن را ترجمه کند

۱۳۸۶ بهمن ۲۲, دوشنبه

طرحی نو

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

بخاطر مشکلاتی که با وبلاگ قبلی داشتم تصمیم گرفتم که به اینجا مهاجرت کنم، شاید به همان دلیلی که به "ینگه دنیا" مهاجرت کردم. با این حال تمام پست‌های قبلی و حتی نظرات مربوط به هر پست را به اینجا انتفال داده‌ام. قصدم این بود که دو هفته پیش که سالروز نوشتن در وبلاگ بود، وبلاگ جدید را معرفی کنم اما بخاطر انبوه کارهای با اولویت برتری که خوشبختانه قسمتی از آنها به پیش رفته‌اند این فرصت پیش نیامد.
عقیده دارم که یک آغاز نو بعد از کسب تجربیات قدیمی و با هدف کسب تجربیات جدید، خود یک "تولد" است. برای همین تصمیم گرفتم همزمان با تغییر وبلاگ، آدرس شخصی داشتن را هم تجربه کنم. با این سرعتی که دنیا حرکت می‌کند داشتن آدرس شخصی در چند سال دیگر برای هر کسی همانقدر ساده و گاه ضروری می‌شود که داشتن آدرس ایمیل در حال حاضر رایج است. خواستم برای یادگیری خودم از طراح و سرویس دهنده‌های اینترنتی حرفه‌ای استفاده نکنم. برای همین با گذر زمان اینجا با تغییراتی همراه خواهد شد. از دو سرویس دهنده blogger یا blogspot و wordpress ، من blogger را بخاطر راحتی کار با آن و امکان استفاده از بقیه امکانات google انتخاب کردم تا زمان کمتری از من بطلبد. لازم به توضیح بیشتر هم نیست که داشتن آدرس شخصی (domain) دلیلی بر معتبر بودن مطالب هیچ سایتی نیست! در اینجا همان دست مطالبی را خواهم نوشت که در وبلاگ قبلی می‌نوشتم.
به دنبال نوعی هماهنگی و نظم در کارها می‌گردم تا به اغلب علایق و سرگرمی‌هایم برسم که در آن صورت نوشتن در اینجا از الگوی منظم‌تری پیروی خواهد کرد. با این حال همان طور که در آخرین پست وبلاگ قبلی (که همان پست قبلی این وبلاگ است) گفتم، سعی کنید از فید استفاده کنید (راهنمای فارسی). آدرس فید این وبلاگ را در نوار سمت راست صفحه گذاشته‌ام. اگر توانستم مشکل Feed burner را حل کنم لینک آن را هم خواهم گذاشت. به نظر می‌رسد حجم مطالب بسیار بالاتر از آن است که Feed burner بتواند از عهده آن بر آید.
موقعیت جدید من در پروژه موجب کندی یا وقفه در بسیاری از کارهای دیگر شد. یکی از پروژه‌ها تا به حال بخوبی جواب داده و به نظر می‌رسد در پروژه دیگر حتی نتایج منفی راهگشای کل پروژه باشند. اگر بتوانم پایه‌های پروژه را محکم بریزم زمان بیشتری برای سپری کردن در این صفحه مجازی خواهم داشت.