۱۳۸۷ مرداد ۳, پنجشنبه

اشتباهات منطقی

بعضی‌ها به اشتباه فکر می‌کنند که آدم‌های منطقی اصلاً اشتباه نمی‌کنند. بعضی‌ها هم فکر می‌کنند آدم‌های تحصیل‌ کرده اشتباه نمی‌کنند یا اشتباهات بزرگ نمی‌کنند. این طرز تفکر مانند این است که بعضی‌ها فکر می‌کنند آدم‌های مرفه بی درد هستند.

اما فرض کنیم آدم‌های مرفه مشکلات بقیه آدم‌ها را ندارند بلکه مشکلاتی از جنس و ماهیت دیگری دارند که حل کردن آنها گاه سخت‌تر است. پس می‌توانیم بگوییم که آدم‌های منطقی شاید اشتباهات معمول را انجام ندهند ولی گاهی اشتباهاتی می‌کنند که مدت‌ها خودشان هم متوجه‌شان نیستند چون به آنها برچسب "منطقی" زده‌اند. این برچسب مانع از آن شده است که درستی یا نادرستی طرز فکرشان را بررسی کنند. بقیه هم شاید به خاطر ایمانی که به این آدم‌ها دارند یا شاید بخاطر اینکه آنقدر سرشان با مشکلات خودشان گرم است که بقیه مشکلات را نمی‌بینند، فکر می‌کنند که هر کاری که آدم‌های "منطقی" می‌کنند درست است. در این شرایط، کسی که با منابع اطلاعاتی بیرونی در تماس است می‌تواند دوباره منطقی فکر کند. مطالعه و یا مشورت با یک آدم زبده که از بیرون نگاه کند می‌توانند راهگشا باشند.

گاهی با پردازش اطلاعات موجود به نتیجه‌ای نمی‌رسیم. یک علتش نبود اطلاعات کافی برای پردازش است. برای دستیابی به این اطلاعات یا به مطالعه نیاز است یا کمک خارجی یا خلاقیت. خلاقیت، راهی با ریسک بالاست. اما مشورت و مطالعه تخصصی تجربه‌های آزمون شده‌ای هستند که بیشتر می‌توان به آنها اتکا کرد. به هر صورت مهم این است که اطلاعات صحیح و مطمئنی وارد سیستم تجزیه و تحلیل خود کرد.

۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه

مهارت در عشق

جدا از تجربه‌های شخصی، سال‌ها مشاور دوستانی بودم و یا در بالا و پایین زندگی‌های آدمهای زیادی قرار گرفتم. مطالعاتی داشتم و خودم هم با متخصصانی مشورت کردم. گاهی چهره نه چندان دلنشین بعضی قسمت‌های زندگی باعث شد که به موضوع ارتباط بین آدم‌ها بیشتر فکر کنم. داستان ارتباط آدم‌ها همیشه برایم جذاب‌ بوده است. حتی با اینکه آمریکایی‌ها علاقه چندانی به حرف زدن در مورد ارتباطات‌شان ندارند اما -چه خوب چه بد - سعی کرده‌ام که از لابلای حرف‌هایشان آن پازل را بسازم.

آدم‌های زیادی دیده‌ام که درست یا نادرست "آدم زندگی‌شان" را انتخاب کرده‌اند. آدم‌هایی هم دیده‌ام که اعتقاد داشته‌اند تنها یک عشق در زندگی‌شان وجود داشته ولی بعدها به این نتیجه رسیده‌اند که حس بالاتری را با فرد دیگری تجربه کرده‌اند. من به این نتیجه رسیده‌ام که دوست داشتن در زمان تعریف می‌شود. یعنی می‌توان در زمان‌های مختلف، شکل‌های متفاوتی از احساس دوست داشتن را تجربه کرد. یک شاهد این گفته عمیق‌تر شدن احساس بین زوج‌ها در طی زمان است. چیزی که به شناخت و رشد دو طرف بستگی دارد. یادم هست که کمی قبل از ترک ایران هنگام خداحافظی تلفنی با یکی از دکترهای مشاور پرسیدم که ازدواج یک ایرانی با یک آمریکایی چگونه است. او هم جواب داد که "اگر با هم توافق کنند چرا که نه"!

در تئوری هر دو آدمی در روی این کره خاکی می‌توانند شادمانه و عاشقانه با هم زندگی کنند به شرطی که هر دو"بخواهند" و "مهارت"های لازم را داشته باشند. نوعی هماهنگی در این بین لازم است. بسیاری از خصوصیات ارزشمند یک نفر که دیگران را جذب می‌کنند، اکتسابی اند. این روزها خصوصیات ظاهری یا جای خود را به خصوصیات شخصیتی داده‌اند یا در مواردی قابل تغییر هستند. اما مهارت‌ها بعنوان توانایی‌های مثبتی در نظر گرفته می‌شوند که حس "اطمینان" از ادامه ارتباط را فراهم می‌کنند. بسیاری از کسانی که مورد توجه افراد بیشتری در جمع قرار می‌گیرند مهارت‌های بیشتری نسبت به بقیه دارند. این خصوصیات می‌توانند مهارت در ایجاد و حفظ ارتباط، حل مشکلات، ابراز احساسات، تفکر عاقلانه، انعطاف پذیری، پشتکار،‌ خلاقیت، خوشحالی، قاطعیت، آینده نگری، ریسک پذیری، شجاعت، همدلی، همرهی و چیزهایی از این دست باشند. بسیاری از آدم‌ها هم جذب این خصوصیات می‌شوند و بعد به این نتیجه می‌رسند که عاشق شده‌اند. به این ترتیب "خواستی" برای بودن با یک فرد در وجودشان شکل می‌گیرد. وقتی به نکاتی که در چشمان تمام باز اشاره شد نگاه کنید در میا‌‌بید که بسیاری از خصوصیات لازم برای یک زندگی عاشقانه اکتسابی هستند. کسب مهارت نوعی از تغییر است. تغییر می‌تواند هم ما را دوست داشتنی‌تر و هم عاشق‌تر بکند.

-مرتبط: مهارت

۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه

شیکاگو

شیکاگو: گذشته، حال، آینده

داشتن، بهتر بودن یا برتر بودن چیزهایی هستند که نه تنها به بازی‌های بزرگترها کشیده شده که حتی به ارزش هم تبدیل شده اند. وقتی که وارد بزرگراه شرقی-غربی 90 شیکاگو می‌شوید معنای یک شهر بزرگ آمریکایی را درک می‌کنید. رقابت، از اولین حس‌هایی است که یک نفر در حین رانندگی با آن برخورد می‌کند. هیجانی که به خیلی‌ها حس زنده بودن می‌دهد. رقابتی هیجان آفرین که شاید زاییده مقایسه خود با دیگران باشد نه رقابتی انگیزه ساز که از مقایسه خود ِ واقعی با خود ایده‌آل بیاید. مردمی را می‌یابید که برای "داشتن بهترین" با هم رقابت می‌کنند.

هنگام قدم زدن در مرکز شهر می‌توانید به بزرگی ساختمان‌ها نگاه کنید و خود را در برابر بزرگی آنها، اراده پشت سر ساخت آنها و یا بی‌نظیر بودنشان کوچک بشمارید. یا در خیابان‌های تنگ می‌توانید به دنبال خورشید و آسمان بگردید ولی بفهمید که آن ساختمان‌های بزرگ کنار دست، آن بی‌کران‌های دوردست را از نگاه‌ها دزدیده‌اند. بقول دوستی گاهی حتی نیاز نیست که نگران خیس شدن زیر باران باشید چون آسمان‌خراش‌ها چتر شما شده‌اند.

اما زیبایی دیگر آن دیدن آدم‌هایی ست که به زبان‌هایی گاه ناآشنا سخن می‌گویند. مرکز شهر مانند موزه انسان‌های معاصر متنوعی ست که با خود زبان و لباس و فرهنگ‌شان را آورده‌اند. این موزه را من در حدفاصل Millenium Park (از لوبیا) تا رودخانه شیکاگو دیدم. به نظر من یکی از لذتهای بودن در هر شهر تجربه کردن آن چیزهایی از شهر است که به ندرت می‌توان تجربه کرد. خلوتی خیابان Michigan هم یکی از آن چیزهایی ست که ساعت 2 تا 3 بعد از نیمه شب می‌توان دید. شاید هم تنها زمانی باشد که بتوان با خیالی آسوده دقیقه‌ها به انعکاس نورهای ساختمان‌های بلند در رودخانه شیکاگو نگریست و در افکار خود و دیگران غرق شد.

این شهر چندان که انتظار داشتم مرا به خود جذب نکرد. شاید جذاب‌ترین جای آن برای من باغ گیاهان بود که با حس طبیعت دوستی من سازگاری بیشتری داشت. اگر بخواهم تصوری از طبیعت بهشت داشته باشم، این باغ با آن تصور همخوانی بیشتری دارد. این باغ ارزش یک روز گشتن را داشت. این شهر از آن شهرهایی ست که می‌توانم در آن زندگی کنم و حتی موفق هم باشم همانگونه که در تهران چنین بودم. اما همان سایه‌های بلند زمستانی شمالی بخصوص با آن ساختمان‌های بلند چیزی ست که مرا در خود فرو می‌برد، سایه‌های کوتاه‌تر برایم لذت‌بخش‌ترند.

لذتبخش‌ترین بخش سفر بودن در کنار دوستانی بود که میزبان ما بودند. توفیق دیدار نون-جیم را داشتیم با پذیرایی بی‌نظیرشان. قصد دیدار رکسانا و آشنایی با بابا لنگ دراز درشیکاگو را هم داشتم که میسر نشد، حالا تا سفر دیگر.

--
پ.ن: بخاطر کارهای سنگین تحقیق، فرصت کمی برای نوشتن می‌یابم اما مطلب فراوان دارم.